السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

585

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

وقتى فرزند زن آمد ، پير زن به او گفت : امشب مهمان عزيزى داريم كه انوار بزرگى و هدايت از پيشانى او ساطع است ، پس خدمت او را غنيمت بشمار و به خوبى از او پذيرايى كن ، پسرك بر عيسى ( ع ) وارد شد و در اكرام عيسى ( ع ) كوشيد ، وقتى مدّتى گذشت ، عيسى ( ع ) از زندگى و روزگار پسر سؤال كرد و با صحبتهاى او آثار عقل و استعداد پيشرفت در مدارج كمال را در وجود او مشاهده كرد ، امّا به زودى متوجّه اندوه عظيمى در قلب او گشت ، پس فرمود : اى جوان ، من قلب تو را گرفتار اندوه بزرگى مىبينم ، مرا از آن با خبر كن ، شايد دواى درد تو نزد من باشد . وقتى عيسى اصرار نمود ، جوان گفت : آرى در قلب من اندوهيست كه جز خداى متعال كسى نمىتواند آن را درمان كند ، عيسى گفت : درد خود را بگو ، شايد خداوند به من راهى الهام كند كه اندوه تو را زايل كنم ، جوان گفت : من هر روز پشته‌اى خار از بيابان به شهر مىبرم و از كنار قصر پادشاه مىگذرم ، روزى نگاهم به دختر زيباى پادشاه افتاد و حبّ او در قلب من جاى گرفت و اين عشق هر روز شدّت مىگيرد و اين درد دارويى جز مرگ ندارد ، عيسى ( ع ) گفت : اگر تو چنين مىخواهى من چاره‌اى مىانديشم تا با او ازدواج كنى ، پسرك با ناباورى به نزد مادرش رفت و او را از ماجرا با خبر كرد ، مادرش گفت : پسر من گمان نكنم اين مرد وعده‌اى بدهد و به آن وفا نكند ، پس به سخنان او گوش فرا ده و از او اطاعت كن . وقتى صبح فرا رسيد ، عيسى ( ع ) به جوان فرمود : به قصر پادشاه برو و به خواص پادشاه بگو تا به تو اجازهء ورود دهند ، وقتى به نزد پادشاه رسيدى به او بگو ، براى خواستگارى از دختر شما آمده‌ام ، سپس به نزد من بيا و سخنان پادشاه را به من ابلاغ كن . جوان به قصر رفت و با زحمت موفّق به ديدار پادشاه شد ، وقتى ملك ماجراى خواستگارى جوان را شنيد ، با تعجّب و تمسخر و به قصد استهزاء به او گفت : اگر خواستار ازدواج با دختر من هستى ، بايد فلان مقدار مرواريد و ياقوت و جواهرات آنچنانى براى من بياورى و در خواستهء خود از جواهراتى نام برد كه نمونهء آن در خزانه هيچ پادشاهى از پادشاهان دنيا يافت نمىشد ، جوان گفت : من مىروم و به زودى جواب خواهم آورد ، پس به نزد عيسى ( ع ) رفت و ماجرا را باز گفت ، عيسى ( ع ) او را به خرابه‌اى برد كه در آن سنگها و كلوخ‌هاى بزرگى بود و به جوان گفت : اى جوان ، هر چه مىخواهى از اينها بردار ، سپس دعا كرد و همه آن سنگها به بهترين جواهرات